
گاهی وقتا یه حس خیلی بدی میاد میشینه کنارت ...دستشو میندازه دورت ..تمامتو تسخیر میکنه از حس بد و نا امیدی و بغض و گریه !! اون موقع اس که خودتو از عالم و آدم جدا میکنی ... در اتاقتو میبندی،برق اتاقتو خاموش میکنی میشینی کنج اتاقت و زل میزنی به یه نقطه نا مشخص ... بدونِ پلی شدن هیچ آهنگی اشکات فرود میان ... چند دقیقه همینطوری میگذره ولی یهو انگار به خودت میای :( با پشت دست اشکاتو پاک میکنی و همینطوری...
ادامه مطلب
گاهی وقتا یه حس خیلی بدی میاد میشینه کنارت ...دستشو میندازه دورت ..تمامتو تسخیر میکنه از حس بد و نا امیدی و بغض و گریه !! اون موقع اس که خودتو از عالم و آدم جدا میکنی ... در اتاقتو میبندی،برق اتاقتو خاموش میکنی میشینی کنج اتاقت و زل میزنی به یه نقطه نا مشخص ... بدونِ پلی شدن هیچ آهنگی اشکات فرود میان ... چند دقیقه همینطوری میگذره ولی یهو انگار به خودت میای :( با پشت دست اشکاتو پاک میکنی و همینطوری زل میزنی به اون نقطه نا مشخص و یه پوزخند میزنی به اون حال مزخرف... با خودت زمزمه میکنی آخه دختر مگه...
ادامه مطلب